هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

+
ورق خورده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 20:24 يادگاريه دختر هفت آسمون
|

گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم اورا... هرگز فراموش نمی کنم تا آخرین نفسی که کشیدی کنارت بودم و نتونستم کاری برات بکنم! هرگز چهره ی معصوم و لبخند شیرین آخرین لحظت رو رو فراموش نمی کنم! هرگز فراموش نمی کنم چقدر راحت ما و این دنیا رو ترک کردی! هرگز فراموش نمی کنم چه روزی رفتی، روز تاسوعای حسین (ع)! امیدوارم منو ببخشی! روحت شاد مادر بزرگ عزیزم!
+
ورق خورده در شنبه 21 دی1387ساعت 21:8 يادگاريه دختر هفت آسمون
|

سکوت ما به هم پیوست و ما «ما» شدیم. تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید. آفتاب از چهره ی ما ترسید. دریافتیم و خنده زدیم. نهفتیم و سوختیم. هرچه بهم تر، تنها تر. از ستیغ جدا شدیم: من به خاک آمدم و بنده شدم، تو بالا رفتی و خدا شدی. 
+
ورق خورده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 21:35 يادگاريه دختر هفت آسمون
|

برف كم كم آب مي شود! شب ذره ذره آفتاب مي شود! و ...دعاهاي هر كس به تدريج در راه مستجاب مي شود! غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...
+
ورق خورده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:27 يادگاريه دختر هفت آسمون
|

حرف ها دارم با تو اي كه مي خواني نهان از چشم هر كجا هستي ، بگو با من. روي جاده نقش پايي نيست از دشمن. آفتابي شو! رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر. روز خاموش است ، آرام است. از چه ديگر مي كني پروا؟ غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...
+
ورق خورده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 13:52 يادگاريه دختر هفت آسمون
|

شادي را علت باش نه شريك... و ...غم را شريك باش نه دليل! غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد... 
+
ورق خورده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:15 يادگاريه دختر هفت آسمون
|

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم هاي پيرمرد را پانسمان كردند سپس به او گفتند: بايد از تو عكسبرداري شود تا مطمئن شويم جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند. پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود! پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متاسفم. او آلزايمر دارد. چيزي متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي دانم او چه كسي است...! غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...
+
ورق خورده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 23:35 يادگاريه دختر هفت آسمون
|

پروردگارا، مرا به عنصر صلح و آرامش خود بدل كن؛
ترس كجاست؟ زماني كه من حامل عشق و دوستي انسان ها هستم.
نفرت كجاست؟ وقتي كه من حامل بخشش و گذشت هستم.
شك و ترديد كجاست؟ زماني كه من جايگاه ايمان هستم.
اشتباه كجاست؟ وقتي كه من حامل حقيقت هستم.
نوميدي كجاست؟ زماني كه من دنيايي از اميد هستم.
تاريكي كجاست؟ وقتي كه من حامل زيباترين ستاره هاي پر نور هستم.
خدايا...
...كمكم كن!

غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...
+
ورق خورده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 15:33 يادگاريه دختر هفت آسمون
|
